تبلیغات
شعر پارسی - Parasto 7
پنجشنبه 10 دی 1388

Parasto 7

   نوشته شده توسط: محمد علی همایی    

 

کاش به جای این همه باطری در قلب عاشقم

لنزی در چشمهای بی روح تو می گذاشتم

گفتم که کارم از غم عشقت به جان رسید

گفتی مرا حدیث تو باور نمی شود

مرا گوید نیاید هیچت از من

چگویم گویمش آری نیاید

نیست بیمار غم عشق ترا

بهتر از درد تو درمانی دگر

ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش

یار ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش

 

برای این که به شادمانی دست یابی باید باور کنی که...

...هیچ مانعی بر سر راه شما وجود ندارد

مقابل پنجره ات نرده کشیده ای

تا عاشقانت دخیل ببندند!

ومن بیم ناکم از

کلیدی که قفل احساست را بگشاید،

ودستی که پنجره ات را !!!!!


page rank google پیج رانك گوگل این وب