تبلیغات
شعر پارسی - Parasto 1
جمعه 15 آبان 1388

Parasto 1

   نوشته شده توسط: محمد علی همایی    

 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه بر داریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان ((هرکجا))

آیا همین رنگ است؟؟؟؟؟؟

 

 

شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد
 ای خوشا شمعی که روشن می کند ویرانه ای را

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
 من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم

ای مصور صورت یار مرا بی ناز کش


چون به نازش می رسی بگذار من خود می کشم

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس

شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست؟

پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من

ترسم صدای شب پرت از خواب بیدارش کند

 

 

شکست چیزی جز یادگیری نیست ، گام اول به سوی هدفی بهتر

باید پذیرفت که گاهی سرخوردگی ها هم ممکن است فرصتی برای دگرگونی باشد

 

 


page rank google پیج رانك گوگل این وب